تبليغاتX
بعضی ها داغش رو دوست دارن!!!
بعضی ها داغش رو دوست دارن!!!
حسین(آرمان)
20 ساله، یزدی
دانشجوی سال سوم رشته مهندسی مکانیک
بابا و مامان خوبم که هیچی...
دو تا داداش مهربون با یه دونه خواهر گل،خودمم ته تغاری ام.
مهمتر از همه دوستایی که به اندازه خواهر برادرام واسم عزیزن.
و البته خیلی چیزای دیگه ...
 
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...

سلام به همه دوستاي خوبم. اميدوارم حال همگي خوب باشه و شاد و سلامت و سرخوش باشين.

آره، بالاخره آپ کردم. اونم بعد از‌ حدود 3 ماه و نيم...

تا حالا شده يکي از دوستاتون عزيزي رو از دست داده باشه و شما دلتون بخواد بهش تسليت بگين؛ اما از طرفي هم دوست نداشته باشين تو همچين شرايطي باهاش روبرو بشين؟ اونوقت اينقده اين کار رو عقب انداخته باشين تا آخرش شرايط جوري شده که بگين اگه حالا ديگه بهش تسليت نگم سنگين تره!!!

حالا حکايت وبلاگ آپ کردن من هم همينه؛ اينقده براي گذاشتن اين پست کش دادم که الآن به خودم ميگم ديگه خيلي دير شده و گذاشتن و نذاشتنش واسه کسي فرقي نداره و همون اصلآ نذارم سنگين تره!

اما باور کنين براي اين تصميمي که من گرفتم سه ماه هم کم بود تا بتونم به يه نتيجه درست برسم و خوب و بد کارم رو بسنجم.

نمي‌دونم چه جوري بايد بگم اما به هر حال هر اومدني يه رفتني داره و هر سلامي يه خداحافظ. اينو هم بايد بگم که هر خداحافظ و رفتني دليل بر پايان نيست که مي‌تونه شروعي براي يه آغاز تازه باشه.

خلاصه اينکه ما هم رفتني شديم و آخرين برگ اين دفتر هم با اين مطلب به پايان ميرسه؛ حداقل براي يه مدت نا معلومي! خدا رو چه ديدين، شايد يه روزي برگشتم و منم مثل مسعود دوچرخه‌م رو يه رنگي زدم و دوباره شروع کردم؛ شايدم يه جاي ديگه واسه نوشتن پيدا کردم!

حالا هم اومدم تا از همه شما دوستاي خوبي که تو اين مدت منو با همه بدي‌هايي که داشتم تحمل کردين و شريک اتفاق‌هاي مختلف زندگي من شدين حلاليت بطلبم. اتفاق‌هايي که چه تلخ و چه شيرين، چه شاد و چه غمگين الآن فقط خاطره هاش برام باقي موندن.

علي، مي‌دونم چي مي‌خواي بهم بگي، اما فکر مي‌کنم ما قبلآ راجع به اين موضوع بحث کرديم و توي اون 2-3 شبي که پيش هم بوديم مفصل حرف زديم و نتيجه‌ش رو هم که يادته...

دلم مي‌خواد از تک تک دوستايي که بهم سر ميزدن، مطلبامو مي‌خوندن، نظر مي‌دادن و به هر شکل منو مورد لطف خودشون قرار مي‌دادن تشکرکنم.

 

 

از علي، خان داداش گلم که خيلي جاها کمکم کرده و راهنمائيهاش هميشه برام مفيد بوده؛ اميدوارم بتونم حق دوستي اي که بينمون هست رو خوب ادا کنم.

از مسعود، که از همون اول همراه هم شروع کرديم و خدائيش تو رفاقت چيزي برام کم نذاشته، اميدوارم هر جا که هست و توي همه کاراش موفق باشه...

مي‌رسيم به دوستاي خوبم تو ده شلمرود. جايي که من وبلاگ نويسي رو از اونجا شروع کردم وچه کارا که ما توي اون ده کوچيک نکرديم. حيف که...

از ني ني ناز، سحر، مينا و باران که تو ساختن اونجا با همه خاطرات قشنگش کمک کردن ممنونم. ايشالا اونا هم توي درس و ساير مراحل زندگيشون سربلند باشن.

نوبتي هم باشه نوبت داداشاي گل خودم و خواهر خوبمه. يادمه خواهرم يه بار اون اولا اومده بود واسم نظر داده بود اونم با اسم و فاميل؛ منم دعواش کردم که چرا فاميل نوشته. بيچاره ديگه ترسيد نظر بده! از اونا هم به خاطر لطف و حمايتي که هميشه ازم داشتن ممنونم.

مهديه و مريم، خواهراي مهربوني که همراه نوشين خيلي جاها منو راهنمايي کردن و از آشنايي باهاشون خيلي چيزا ياد گرفتم. براي اين همشهرياي خوبم هم آرزوي سلامتي و خوشبختي دارم.

همينطور الهه و سارا، دو تا ديگه از خواهراي خوبي که هميشه لطفشون شامل حال من بوده و منو شرمنده خودشون کردن. البته مامان مهساشونم هست که اميدوارم هرسه تاشون توي کنکوري که دادن موفق باشن.(الهه و سارا يادتون نره واسه روز مادر به مهسا تبريک بگينا. منم به خاطر همه کارشکني هايي که کردم که شايد بتونم ميونه اين دخترا و مادر رو هم بزنم و نشد معذرت مي‌خوام... )

علي آقاي دوم يا علي کوچولو، پسر خاله گلم که اونم امسال کنکوري بوده. ايشالا نتيجه زحمتا و تلاشتو بگيري و هممون رو خوشحال کني.

سه تا ديگه کنکوري هم داريم؛ النا، نيلوفر و مانيا. النا که از اولين وبلاگ نويسايي بود که باهاش آشنا شدم و جزء اولين پيونداي من از زمان فينگيلي هست.(يادت باشه اينهمه باقلوا و قطاب ما رو خوردي و آخرش يه جعبه گز براي ما نفرستادي). نيلو هم که دوست النا بود و هميشه دلش يه داداش گنده عين مال النا رو مي‌خواست. نوشته هاش واقعآ قشنگه. فقط حيف که خسيسه و زورش مياد زياد بنويسه.(ديگه به هر حال زندگي کردن تو اصفهان روش اثر گذاشته!). در مورد مانيا هم که ما آخر نفهميديم اين واقعآ دندونش درد مي‌کرد يا اينکه دلش شوهر مي‌خواست و الکي هي دندونش رو بهونه مي کرد. منتظر شنيدن خبر موفقيت شماها هم هستما...

آقاي دکتر خودمون، حميد آقا يا به عبارتي همون(!!!) که همراه هم وبلاگي خوبش سديم دوست داشتني با هم کلي خاطره داريم، و همينطور کيبورد عزيز، هم رشته اي خوبم که از طريق سديم باهاش آشنا شدم؛ هر جا که هستين پيروز و سلامت باشين...

اوه اوه، داشت يادم مي‌رفت؛ آرزو فسقلي خودمون. واي که چقده اذيتش کردم، چقده بهش گفتم جوجه و فسقلي و ...

ببخش که اذيتت مي‌کردم ولي باحال بودا... قول بده درساتو خوب خوب بخونيا...

يه کوچولوي ديگه هم بود. مرضيه که هم خودش وبلاگ نويس بود، هم خاله‌ش فاطيما. آخرسر هم کاري کرد تا پسر عموش غلامرضا همداني هم وبلاگ نويس بشه. هرچند خودش زياد نيومد ولي من و غلامرضا دوستاي خوبي براي هم شديم.

اما مجنوني گلم؛ اينقده دوستي ما دو تا عجيب و غريبه که من بعضي وقتا به خودم ميگم اين کيه که اينجوري باهاش احساس راحتي دارم؟ جدآ يکي از کساييه که از آشنايي باهاش خيلي خوشحالم. مجنوني، خيلي دوست دارم. يادتم باشه آخرش نگفتي ليلي زنه يا مرده!

ربکا و افسانه و مسافران هم از ساير دوستاي من و مجنون بودن که هميشه با ترکوندناشون منو شرمنده مي‌کردن. من که نتونستم يه بار هم درست و حسابي از خجالتشون در بيام...

عبد الله رضايي عزيز که هميشه موضوع ها و بحثاي قشنگي رو مطرح مي‌کنه، هرچند اين اواخر سرش شلوغه و فکر مي‌کنه ما نمي‌دونيم، اما عبدالله جون من که مي‌دونم چه خبره... ايشالا به خير و خوشي. راستي اگه از سوسکي و بهار هم خبري شد بهشون سلام مخصوص برسون.

اوه‌ه‌ه‌ه.... چقده اسم شد...

هنوز کسايي مثل يکتا(سيتا) و نيايش مهربون هم هستن که درسته وبلاگ ندارن ولي هر موقع اومدن نت واسم نظر دادن و خوشحالم کردن. همينطور دوستايي مثل سارا(دوست ني‌ني‌ناز)، ادموند، کبريا، ساقي، حميدرضا رجبي، هادي، مهربون، شيما، مرتضي، انيس و سحر که خيلي وقته ازشون بي‌خبرم. آرزو مي‌کنم هر جا که هستند شاد و سلامت و سرخوش باشن.

الآن که برگشتم و يه نگاهي به بالا کردم ديدم واقعآ چه دوستاي خوبي رو از طريق وبلاگم پيدا کردم و چه خاطره هاي قشنگي که با هر کدوم از اونا دارم. تازه يه چيز قشنگترش دوستي هايي هست که از طريق اين وبلاگ بين بعضي‌ها به وجود اومده. جدآ خوشحالم که خاطره هاي خيلي قشنگي با همتون داشتم...

خودتون هم مي‌بينين چقده دوستام زيادن و اسم بردن از تک تکشون چقده مشکل. اما تمام سعيمو کردم اسم کسي رو رو از قلم نندازم و اگه اين کارو کردم اميدوارم منو به بزرگي خودتون ببخشين.

فقط يه نفر ديگه ميمونه و اونم کسي نيست جز يه دوست خوب. يه دوست خوبي که اونايي که از اول همراه من بودن يادشونه که اون اولا بعضي وقتا از نوشته ها و چيزايي که به من ياد داده بود مي‌گفتم. يه دوست خوبي که هرچند بعدها کمتر دربارش حرف زدم ولي هميشه همراهم بوده. حتي واسه انتخاب اسم دوچرخه براي وبلاگمم از نظر اون استفاده کردم. خيلي دلم مي‌خواست تو اين پست آخري معرفيش کنم و به خاطر لطفي که هميشه بهم داشته و داره تشکر کنم ولي از اونجايي که پايه آشنايي ما يه راز بزرگ بر همين اساس بوده دلم مي‌خواد اين راز حفظ بشه و ارزش دوستيمون سر جاش بمونه. تنها چيزي که ميتونم الآن بهش بگم اينه که به خاطر همه چيز ازت ممنونم.

فکر مي‌کنم براي پايان کار اين شعر بي مناسبت نباشه:

 

زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست؛

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،

صحنه پيوسته به جاست؛

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...

 

 

و با يه دعا (که اون رو هم همين يه دوست خوب توي اولاي آشنائيمون بهم ياد داد و من اين دعا رو تو اولين پست اين وبلاگ هم گذاشته بودم) اين مطلب رو تموم مي‌کنم و همه شما  دوستاي گلم رو به خداي بزرگ مي‌سپارم. خدا پشت و پناه همه شما دوستاي خوبم باشه...

 

خدایا!
همه اونایی که دلاشون آسمونیه،
 نگاهشون بارونیه،
 خنده هاشون بی ریاس،
 گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه،
 به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسون...

 


?فینگیلی | در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 0:15 | پیوند  | 
نوروز 86

چند دقیقه بیشتر به پایان سال 85 نمونده....

سالی که نمی تونم بگم چه جوری برام گذشته. دوست دارم هیچی از امسال نگم. شاید کلمه ها کم بیارن!

دوباره داریم یه سال جدید رو شروع می کنیم...

کیا نوروز پارسال رو یادشونه؟ سر سفره هفت سینتون چه دعاهایی کردین؟ بهشون رسیدین؟ توی سالی که گذروندین چقده حول حالنا الی احسن الحال شدین؟

جواب هر کسی به این سوالا فرق می کنه. اما چیزی که مسلمه اینه که اگه به این سوالا و جواباش خوب فکر کنین خیلی بهتر می تونین لحظه تحویل سال رو با دعاهای پربارتری پشت سر بگذارین...

خیلی حرفا هست، خیلی...

از جنس همون حرفای پاک و اهورایی که هیچگاه سر بر ابتذال سخن فرود نمی آورند...

الآن فقط یه چیز می خوام...

چشمامو می بندم و یه نفس عمیق می کشم...

خدایا....

یک نفس یاد خدا

          یک سبد خاطر آسوده و شاد

یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آیینه از جنس دعا               

همه تقدیم تو باد...


?فینگیلی | در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 23:43 | پیوند  | 
پری

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد

آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

**********************************

قرار بود واسه پست بعدیم که این باشه یه مطلب از خودم آپ کنم. ولی امروز داشتم واسه یه کاری دنبال عکس می گشتم که یه دفعه این عکس بالا رو پیدا کردم و یاد این شعر فروغ  افتادم.

گفتم فعلآ تا خودم یه چیزی واسه نوشتن پیدا می کنم همین عکس و شعر رو آپ کنم...

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

فعلآ، یا حق


?فینگیلی | در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 23:36 | پیوند  | 
دو راهی...

 باز هم در دو راهی تعلق و خدا
مانده ام به کدام راه باید رفت ؟
تعلق ؟ تا چه باشد !
خدا ؟ تا که ؟

"تا چه" و "تا که" اش پیوندهای دو مسیر است
(چقدر با تجربه ام ؟!)
اما چقدر سخت است و جانفرسا ،
این مسیر خدا ...

فرقی نمی کند چقدر رفته باشی
کوچکترین لغزشی در این سربالائی
پرتت می کند به اول همان دوراهی
عجب مار و پله ایست این مسیر...


?فینگیلی | در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 22:20 | پیوند  | 
قصه زبانسوز عاشقان

باز می رود بر زبان من، قصه زبانسوز عاشقان

گريه های مستانه می كند، دل ز داغ جانسوز عاشقان

ای دل ای خزانپوی زردگون، كی نهی قدم زين قفس برون

تا كه بنگری در بهار خون، سرخی خزانسوز عاشقان

تا نماند ابهام در ميان، عاشقان دريدند جلد جان

ای عجب نمی سوزد اين جهان، زآتش نهانسوز عاشقان

لب ز شكوه بستن نبود اگر، شرط پاكبازی و عاشقی

پرده تا فلك پاره می شد از، آه آسمانسوز عاشقان

كم بگويم از كاش و چند و چون، پا نهم در اين وادی جنون

راه می نمايد مرا كنون، شمع جاودانسوز عاشقان

«ساعد باقری»


?فینگیلی | در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 22:11 | پیوند  | 
دخترک...

 امروز دخترك دستفروش، دوباره بهش حسادت كرد.

 به همون مانكنی كه اندازه خودش بود و يه كاپشن قشنگ صورتی تنش كرده بود.

 آخه امروز بازهم هوا سرد شده بود...

 


?فینگیلی | در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 23:31 | پیوند  | 
عید قربان-کریسمس

ابراهیم را دوست دارم؛ آن زمان که به شوق شنیدن نام محبوب هر آنچه دارد، می بخشد. آن زمان که تبر را بر گردن بت بزرگ می اندازد. آن زمان که از منجنیق به سوی آتش می شتابد؛ آن زمان که زن و فرزند را به خاطر دوست در بیابان رها می کند؛ آن زمان که به مردگان و به رستاخیز می اندیشد و می گوید: ولکن لتطمئن قلبی؛ آن زمان که ملکوت آسمان از او حجاب برمی گیرد و آن زمان که تیغ تیز را بر گردن فرزند می نهد. سنگ را می شکافد و گلوی فرزند را نیز می خواهد؛ اما ... سلام بر ابراهیم...سلام بر قربان... .

"عید قربان مبارک"

یکی از دوستام امسال رفته حج. قبل رفتن بهش گفتم خیلی دعام کنیا...

چند روز پیش از اونجا برام sms زد، نشون به اون نشونی که به یادم بوده. یه حالی شدم. جدآ خوش به حالش...

اونجا که دیروز عید بوده، پس حالا دیگه حاجی هم شده...

کاشکی زودتر برگرده، بریم دست بکشیم رو سرش و اذیتش کنیم...

من هم از 16ام تا 30ام امتحان دارم. امتحانام تو هفته اول یه کم فشرده و سنگینه. فرجه ها هم شروع شده ولی هنوز که درس خوندن رو شروع نکردم.

فکر کنم تو این مدت امتحانا چیزی که خیلی بهش احتیاج دارم صبره. امیدوارم خدا خودش کمکم کنه...

آهان، راستی:

آغاز سال نو میلادی را به همه موحدین جهان و به خصوص ارامنه عزیز تبریک میگم.

امیدوارم ادموند دوست داشتنی هم سلامتیش رو به دست آورده باشه و سال خوب و خوشی رو کنار خونوادش داشته باشه.

آخر این پست رو هم با یه یادگاری از یه دوست خوب تموم می کنم:

زندگی،

 برگ بودن در مسير باد نيست!

                    امتحان ريشه هاست!

                 ريشه هم هرگز اسير باد نيست!

                                زندگی چون پيچكی است!

                                       انتهايش می رسد پيش خدا...

شاد باشین و دلتون گرم گرم...


?فینگیلی | در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:43 | پیوند  | 
یلدا...

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد و شادیهاتان به بلندی شب یلدا...

« یلدا مبارک »

مثل اینکه تا مناسبتی چیزی نباشه بنده قرار نیست آپ کنم...

ولی به خدا این سری به خاطر میانترما بود که دیر شد. حالا میانترما هنوز تموم نشده امتحان پایانترم درسای عملی و آزمایشگاهمون شروع شده...

این استادا چشم ندارن ببینن ما یه هفته نفس راحت بکشیم. همین هفته که داره میاد 3 تا امتحان پایانترم و یه کوئیز دارم...

بی خیال حالا...

شب یلدا هم از راه رسید. شاید هرکی دیگه بود از قشنگی شب یلدا و دور هم جمع شدن خونواده ها و مراسم های خاص این شب می گفت اما بذارین من یه چیز دیگه بگم...

پاییز امسال هم تموم شد. فصلی که برای من پر بود از هیجان، حالا چه نوع مثبت و چه نوع منفیش...

شما جوجه هاتون رو شمردین؟ کم یا زیاد نداشت که؟

نمی دونم این که میگن جوجه رو آخر پاییز میشمرن از چی گرفته شده ولی جدآ خیلی چیزا رو باید صبر کنی و ببینی تو عمل چی از آب در میاد. حتی اگه آدم خیلی دقیقی باشی و به قول خودت حساب همه جای کار رو هم کرده باشی بعضی وقتا تو نتیجه چیزی رو می بینی که تصورش هم برات محال بوده...

دقیقآ مثل چیزایی که تو پاییز امسال برای من اتفاق افتاد و باعث شد این فصل با همه خاطره های تلخ و شیرینش به یاد موندنی ترین فصل تا اینجای زندگیم باشه. اما حالا دیگه وقتش رسیده که باهاش خداحافظی کنم. کار سختیه ولی خب...

و حالا زمستون با سرمای خودش از راه میرسه...

در کل فصل خاصی رو دوست ندارم ولی از زمستون خوشم میاد، حداقل بیشتر از تابستون...

یه نگاهی به برگه های زمستان 85 تقویمم میندازم؛ این صفحه ها قراره با چه خاطره هایی پر بشه؟؟؟

برمیگردم و به ماه ها و فصل های قبلش نگاه می کنم و میگم نمی دونم، واقعآ نمی دونم!

خب، امیدوارم هر جا که هستین شاد و سلامت باشین و زمستون قشنگی در پیش داشته باشین...

و در آخر اینکه:

"مهم بودن" خوب است

                             اما

"خوب بودن" از آن هم مهم تر است

فقط همین....!!!


?فینگیلی | در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 13:43 | پیوند  | 
امام رضا

میلاد باسعادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت،

حضرت امام رضا (ع) مبارک باد

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند . . . مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت
خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت...


?فینگیلی | در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 22:39 | پیوند  | 
اندیشه...

 بنويس:

 پرانتز باز، انديشه

 پرانتز را نبند !

 بگذار انديشه ات آزاد باشد...


?فینگیلی | در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 21:8 | پیوند  | 
  صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
 : RSS : 



پیوندها
آوار آفتاب
و شاید اشتباه کردم ...
اندکی صبر،سحر نزدیک است
س ک و ت ِ...... من ..سکـوت ..تو
مگذر آسان از غبار دیدگان خسته ای ...

طراح قالب
: Myself : 
POWERED BY
BLOGFA.COM