سلام به همه دوستاي خوبم. اميدوارم حال همگي خوب باشه و شاد و سلامت و سرخوش باشين.
آره، بالاخره آپ کردم. اونم بعد از حدود 3 ماه و نيم...
تا حالا شده يکي از دوستاتون عزيزي رو از دست داده باشه و شما دلتون بخواد بهش تسليت بگين؛ اما از طرفي هم دوست نداشته باشين تو همچين شرايطي باهاش روبرو بشين؟ اونوقت اينقده اين کار رو عقب انداخته باشين تا آخرش شرايط جوري شده که بگين اگه حالا ديگه بهش تسليت نگم سنگين تره!!!
حالا حکايت وبلاگ آپ کردن من هم همينه؛ اينقده براي گذاشتن اين پست کش دادم که الآن به خودم ميگم ديگه خيلي دير شده و گذاشتن و نذاشتنش واسه کسي فرقي نداره و همون اصلآ نذارم سنگين تره!
اما باور کنين براي اين تصميمي که من گرفتم سه ماه هم کم بود تا بتونم به يه نتيجه درست برسم و خوب و بد کارم رو بسنجم.
نميدونم چه جوري بايد بگم اما به هر حال هر اومدني يه رفتني داره و هر سلامي يه خداحافظ. اينو هم بايد بگم که هر خداحافظ و رفتني دليل بر پايان نيست که ميتونه شروعي براي يه آغاز تازه باشه.
خلاصه اينکه ما هم رفتني شديم و آخرين برگ اين دفتر هم با اين مطلب به پايان ميرسه؛ حداقل براي يه مدت نا معلومي! خدا رو چه ديدين، شايد يه روزي برگشتم و منم مثل مسعود دوچرخهم رو يه رنگي زدم و دوباره شروع کردم؛ شايدم يه جاي ديگه واسه نوشتن پيدا کردم!
حالا هم اومدم تا از همه شما دوستاي خوبي که تو اين مدت منو با همه بديهايي که داشتم تحمل کردين و شريک اتفاقهاي مختلف زندگي من شدين حلاليت بطلبم. اتفاقهايي که چه تلخ و چه شيرين، چه شاد و چه غمگين الآن فقط خاطره هاش برام باقي موندن.
علي، ميدونم چي ميخواي بهم بگي، اما فکر ميکنم ما قبلآ راجع به اين موضوع بحث کرديم و توي اون 2-3 شبي که پيش هم بوديم مفصل حرف زديم و نتيجهش رو هم که يادته...
دلم ميخواد از تک تک دوستايي که بهم سر ميزدن، مطلبامو ميخوندن، نظر ميدادن و به هر شکل منو مورد لطف خودشون قرار ميدادن تشکرکنم.

از علي، خان داداش گلم که خيلي جاها کمکم کرده و راهنمائيهاش هميشه برام مفيد بوده؛ اميدوارم بتونم حق دوستي اي که بينمون هست رو خوب ادا کنم.
از مسعود، که از همون اول همراه هم شروع کرديم و خدائيش تو رفاقت چيزي برام کم نذاشته، اميدوارم هر جا که هست و توي همه کاراش موفق باشه...
ميرسيم به دوستاي خوبم تو ده شلمرود. جايي که من وبلاگ نويسي رو از اونجا شروع کردم وچه کارا که ما توي اون ده کوچيک نکرديم. حيف که...
از ني ني ناز، سحر، مينا و باران که تو ساختن اونجا با همه خاطرات قشنگش کمک کردن ممنونم. ايشالا اونا هم توي درس و ساير مراحل زندگيشون سربلند باشن.
نوبتي هم باشه نوبت داداشاي گل خودم و خواهر خوبمه. يادمه خواهرم يه بار اون اولا اومده بود واسم نظر داده بود اونم با اسم و فاميل؛ منم دعواش کردم که چرا فاميل نوشته. بيچاره ديگه ترسيد نظر بده! از اونا هم به خاطر لطف و حمايتي که هميشه ازم داشتن ممنونم.
مهديه و مريم، خواهراي مهربوني که همراه نوشين خيلي جاها منو راهنمايي کردن و از آشنايي باهاشون خيلي چيزا ياد گرفتم. براي اين همشهرياي خوبم هم آرزوي سلامتي و خوشبختي دارم.
همينطور الهه و سارا، دو تا ديگه از خواهراي خوبي که هميشه لطفشون شامل حال من بوده و منو شرمنده خودشون کردن. البته مامان مهساشونم هست که اميدوارم هرسه تاشون توي کنکوري که دادن موفق باشن.(الهه و سارا يادتون نره واسه روز مادر به مهسا تبريک بگينا. منم به خاطر همه کارشکني هايي که کردم که شايد بتونم ميونه اين دخترا و مادر رو هم بزنم و نشد معذرت ميخوام... )
علي آقاي دوم يا علي کوچولو، پسر خاله گلم که اونم امسال کنکوري بوده. ايشالا نتيجه زحمتا و تلاشتو بگيري و هممون رو خوشحال کني.
سه تا ديگه کنکوري هم داريم؛ النا، نيلوفر و مانيا. النا که از اولين وبلاگ نويسايي بود که باهاش آشنا شدم و جزء اولين پيونداي من از زمان فينگيلي هست.(يادت باشه اينهمه باقلوا و قطاب ما رو خوردي و آخرش يه جعبه گز براي ما نفرستادي). نيلو هم که دوست النا بود و هميشه دلش يه داداش گنده عين مال النا رو ميخواست. نوشته هاش واقعآ قشنگه. فقط حيف که خسيسه و زورش مياد زياد بنويسه.(ديگه به هر حال زندگي کردن تو اصفهان روش اثر گذاشته!). در مورد مانيا هم که ما آخر نفهميديم اين واقعآ دندونش درد ميکرد يا اينکه دلش شوهر ميخواست و الکي هي دندونش رو بهونه مي کرد. منتظر شنيدن خبر موفقيت شماها هم هستما...
آقاي دکتر خودمون، حميد آقا يا به عبارتي همون(!!!) که همراه هم وبلاگي خوبش سديم دوست داشتني با هم کلي خاطره داريم، و همينطور کيبورد عزيز، هم رشته اي خوبم که از طريق سديم باهاش آشنا شدم؛ هر جا که هستين پيروز و سلامت باشين...
اوه اوه، داشت يادم ميرفت؛ آرزو فسقلي خودمون. واي که چقده اذيتش کردم، چقده بهش گفتم جوجه و فسقلي و ...
ببخش که اذيتت ميکردم ولي باحال بودا... قول بده درساتو خوب خوب بخونيا...
يه کوچولوي ديگه هم بود. مرضيه که هم خودش وبلاگ نويس بود، هم خالهش فاطيما. آخرسر هم کاري کرد تا پسر عموش غلامرضا همداني هم وبلاگ نويس بشه. هرچند خودش زياد نيومد ولي من و غلامرضا دوستاي خوبي براي هم شديم.
اما مجنوني گلم؛ اينقده دوستي ما دو تا عجيب و غريبه که من بعضي وقتا به خودم ميگم اين کيه که اينجوري باهاش احساس راحتي دارم؟ جدآ يکي از کساييه که از آشنايي باهاش خيلي خوشحالم. مجنوني، خيلي دوست دارم. يادتم باشه آخرش نگفتي ليلي زنه يا مرده!
ربکا و افسانه و مسافران هم از ساير دوستاي من و مجنون بودن که هميشه با ترکوندناشون منو شرمنده ميکردن. من که نتونستم يه بار هم درست و حسابي از خجالتشون در بيام...
عبد الله رضايي عزيز که هميشه موضوع ها و بحثاي قشنگي رو مطرح ميکنه، هرچند اين اواخر سرش شلوغه و فکر ميکنه ما نميدونيم، اما عبدالله جون من که ميدونم چه خبره... ايشالا به خير و خوشي. راستي اگه از سوسکي و بهار هم خبري شد بهشون سلام مخصوص برسون.
اوهههه.... چقده اسم شد...
هنوز کسايي مثل يکتا(سيتا) و نيايش مهربون هم هستن که درسته وبلاگ ندارن ولي هر موقع اومدن نت واسم نظر دادن و خوشحالم کردن. همينطور دوستايي مثل سارا(دوست نينيناز)، ادموند، کبريا، ساقي، حميدرضا رجبي، هادي، مهربون، شيما، مرتضي، انيس و سحر که خيلي وقته ازشون بيخبرم. آرزو ميکنم هر جا که هستند شاد و سلامت و سرخوش باشن.
الآن که برگشتم و يه نگاهي به بالا کردم ديدم واقعآ چه دوستاي خوبي رو از طريق وبلاگم پيدا کردم و چه خاطره هاي قشنگي که با هر کدوم از اونا دارم. تازه يه چيز قشنگترش دوستي هايي هست که از طريق اين وبلاگ بين بعضيها به وجود اومده. جدآ خوشحالم که خاطره هاي خيلي قشنگي با همتون داشتم...
خودتون هم ميبينين چقده دوستام زيادن و اسم بردن از تک تکشون چقده مشکل. اما تمام سعيمو کردم اسم کسي رو رو از قلم نندازم و اگه اين کارو کردم اميدوارم منو به بزرگي خودتون ببخشين.
فقط يه نفر ديگه ميمونه و اونم کسي نيست جز يه دوست خوب. يه دوست خوبي که اونايي که از اول همراه من بودن يادشونه که اون اولا بعضي وقتا از نوشته ها و چيزايي که به من ياد داده بود ميگفتم. يه دوست خوبي که هرچند بعدها کمتر دربارش حرف زدم ولي هميشه همراهم بوده. حتي واسه انتخاب اسم دوچرخه براي وبلاگمم از نظر اون استفاده کردم. خيلي دلم ميخواست تو اين پست آخري معرفيش کنم و به خاطر لطفي که هميشه بهم داشته و داره تشکر کنم ولي از اونجايي که پايه آشنايي ما يه راز بزرگ بر همين اساس بوده دلم ميخواد اين راز حفظ بشه و ارزش دوستيمون سر جاش بمونه. تنها چيزي که ميتونم الآن بهش بگم اينه که به خاطر همه چيز ازت ممنونم.
فکر ميکنم براي پايان کار اين شعر بي مناسبت نباشه:
زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست؛
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پيوسته به جاست؛
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...

و با يه دعا (که اون رو هم همين يه دوست خوب توي اولاي آشنائيمون بهم ياد داد و من اين دعا رو تو اولين پست اين وبلاگ هم گذاشته بودم) اين مطلب رو تموم ميکنم و همه شما دوستاي گلم رو به خداي بزرگ ميسپارم. خدا پشت و پناه همه شما دوستاي خوبم باشه...
خدایا!
همه اونایی که دلاشون آسمونیه،
نگاهشون بارونیه،
خنده هاشون بی ریاس،
گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه،
به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسون...